خداحافظ
چند روز است که میخواهم این پست را بنویسم اما نمیشد.دلم میخواست از افراد زیادی تشکر کنم اما.........این مدت دوستان زیادی من را مورد لطف قرار دادند تعداد افراد بسیار زیاد است به همین خاطر مجبور شدم اینگونه اسم ببرم.همه شما برایم عزیز هستید.اما این چند نفر من را برای همیشه شرمنده محبتهایشان کرده اند.پریسا و فریبا کسانی که خودشان کوه درد بودند اما همیشه همراهم بودند.ماتی خانم که مدتی هر روز با هم با ایمیل در ارتباط بودیم ..از ف@طمه که مثل فرشته نجات بود.یادم هست برایم مشکلی پیش آمده بود یک هفته تمام گریه میکردم.به غیر از او کسی نبود که با حرف زدن آرامم کند اما این چند دوست مجازی بیشترین محبتها را در حقم داشتند.این چند دوست قبل از اینکه وبلاگ داشته باشم با من بودند و امیدوارم این دوستی ادامه داشته باشد.
از همه شما دوستان که این مدت همراهم بودید بینهایت سپاسگزار هستم.محبت شما من را غافلگیر کرد.وقتی شروع کردم فکر نمیکردم تا این حد پیش بروم.قطعا اگر لطف بی دریغ شما عزیزان نبود من دنیائی از خوبی را تجربه نمیکردم.
اینجا را خیلی دوست دارم اما بنا به دلایل کاملا شخصی اینجا را تعطیل میکنم.نوشتن در اینجا چیزی فرای لذت بود.نوشتن و دغدغه هایش را همین جا دفن میکنم.از تمام دوستانی که نوشته هایم را در وبلاگهایشان معرفی کردند سپاسگزار هستم.دوستانی که با بزرگواری تمام من را لینک کردند...خوبی های شما مثل خاطرات ناب همیشه در ذهنم باقی میماند.
کامنتهای این پست را تائید نمیکنم.خداحافظی هایتان را فقط برای خودم میخواهم.حتی آن کسانی که برایم تا میتوانستند ناسزا نوشتند.
حرف های زیادی برای گفتن بود اما نمیدانم چرا بیشتر از این نمیتوانم بنویسم.
برای همه شما دوستان عزیز روزهایی شاد و پر از موفقیت آرزو میکنم.فقط خدا میداند که هنگام نوشتن این چند خط چقدر عذاب کشیدم ...
هر موشی شیر نیست
در حال تماشای یک برنامه مستند هستم.یک گله گوزن کنار یک برکه هستند.یک شیر برای شکار به آنجا می آید ...غوغائی میشود همه گوزنها فرار میکنند.به سمتی رمیده می شوند شبیه یک دره کم عمق است.به خاطر ترسی که داشته اند در تله افتاده اند.برای اینکه از این دره خارج شوند به سمتی هجوم می آورند.تعداد زیادی از گوزنها زیر دست و پا له میشوند و میمیرند.
ساعت یازده شب است .صدای جیغ های گوش خراشی شنیده میشود.از طبقه دوم خوابگاه دبیرستانی که در آن هستم به طبقه اول می آیم.وارد اتاقی میشوم که صدای جیغ ها از آن به گوش می رسد.چیزی بدتر از اصابت یک بمب است.کف اتاق پر است از ظرفهای شکسته شده میوه ها و غذا های له شده و..چند نفری هم مثل من با تعجب در حال نگاه کردن هستند.بچه های اتاق روی تخت های طبقه دوم نشسته اند و مثل مادر مرده ها زار زار در حال گریه کردن هستند.
یک نفر که زودتر رسیده است و می داند چه خبر شده است می گوید خب از اتاق بیرون بروید موش ها روی تخت های طبقه بالا هم میتوانند بروند.هنوز این جمله تمام نشده بود که صدای گریه اشان چند برابر شد.
من از موش میترسم اما نه یک ترس فوبیائی.همان جا ماندم.یکی از بچه ها که موش و سیب زمینی هیچ فرقی برایش نداشت یک جارو پیدا کرد و داخل کمد رفت و خیلی زود موش را با چند ضربه کشت..به همین راحتی..حتی به بچه های آن اتاق نگفت که این موش کوچک ارزش اینهمه سرو صدا و گریه کردن را نداشته ...جنازه را گرفت و از اتاق خارج شد.
خیلی راحت زندگی ما به هم میریزد اما نه به خاطر ترس از یک شیر بلکه به خاطر ترس از یک موش کوچک.تنها کاری که باید انجام دهیم همین است.. با چیزی شبیه یک جارو حقش را کف دستش بگذاریم..نه شیون لازم است نه خبر کردن همه اهل محل.. احساسِ اینکه یک شیر هستیم خیلی مواقع کار ساز است اما هر موشی را به چشم شیر دیدن ...نتیجه مضحکی خواهد داشت.
شنیده اید که می گویند جواب ابلهان خاموشیست.. اما خیلی وقتها اگر سکوتی دیدید حمل بر احمق بودن خودتان نگذارید.مطمئن باشید که طرفتان آنقدر احمق بوده است که نمی داند چه جوابی باید بدهد و فقط توانسته است احمقانه سکوت کند یا حقیرانه لبخندی نثارتان کند.
اگر کسی زندگی شما را به هم ریخت مطمئن باشید یک موش است چون شیرها آنچنان غافلگیر میکنند که مجالی برای هیچ کاری نخواهید نداشت.
زندگی ما پر شده است از کوچک هائی که بزرگ میبینمشان و بزرگ هائی که به چشم ما نمی آیند.
به طور اتفاقی دیدم در بعضی از وبلاگها نوشته هایم را عینا کپی کرده اند.بدون کوچکترین ارجاع .دور از اخلاق است.از این به بعد اسم این وبلاگها را اینجا می نویسم.
کدام چشمت کور شده است!!!!
درون همه ما چشمهای زیادی وجود دارد که با آنها هم میبینیم و هم لمس میکنیم.هر کدام از این چشمها برای دیدن و فهمیدن حقایقی ناب هستند.با گذر عمر و با توجه به هوش و تجربه ای که داریم می توانیم با این چشمها دنیا و رازهای آن را ببینیم.هر چند بعضی از این چشمها برای همیشه بسته می مانند و چیزی نمی بینند.گاهی هم باز نشده کور می شوند.
تابوها،فرهنگ غلط ،باورهای نادرست، تحقیر ها، ترس ها...همه و همه باعث کور شدن یا از کار افتادن این چشمها میشوند.
گاهی اتفاقاتی برایمان می افتد که قویتر از عوامل بیرونی هستند و باعث میشوند بتوانیم این برچسب ها را از روی چشمانمان برداریم و ببینیم...هر آنچه را که دیگران فکر می کردند یا صلاح میدانستند که نباید ببینیم.
اتفاقاتی که باعث می شوند دیوارهای پوشالی درونمان فرو بریزند و هر نادیدنی را ببینیم.همیشه این دیدنها خوب نیستند.چون وقتی دیدیم دیگر نه می توانیم فراموش کنیم و نه می توانیم ساده از کنار آن بگذریم...اینجاست که دچار تعارض میشویم...بین ماندن در دنیائی که داریم و رفتن به دنیای جدیدی که تازه دیده ایم.
برای اینکه بتوانیم با این چشمها ببینیم به پدیده شگرفی نیاز نداریم.گاهی شنیدن یک جمله،خواندن یک کتاب،دیدن یک فیلم،قرار گرفتن در یک مکان خاص ...وچیزهای ساده و روانی از این دست مثل یک تلنگر برای ما عمل میکنند.
شش سال قبل کتابی را خواندم ...آنجا بود که دیدم چقدر فرق است بین زندگی کردن از روی غریزه و عادت و زندگی کردن آگاهانه...و بدتر اینکه مجبور شوی زندگی از روی غریزه را انتخاب کنی.
سالها قبل فیلم موسیو ابراهیم وگلهای قرآن را دیدم.. از آن فیلمهائی که پر از دیالوگهای تأمل برانگیز است.ابراهیم ،از آن پیرمرد های دوست داشتنی است که همه ما در زندگی شخصی ای که داریم جای خالیش را حس میکنم...جائی ابراهیم می گوید:بعضی از شیوه های تفکر باعث انحراف آدمی میشود.این جمله را همان بار اول حفظ شدم.گوئی این جمله یکی از همان چشمهای کور شده درونم را شفا داد.
بسیاری مواقع میخواهیم کاری را انجام دهیم اما نیروئی از درون مانع میشود...برای خودمان استدلال میکنیم و نمیدانم با این کار عقل را شکست میدهیم یا قلب را فریب میدهیم ..هر چه هست از جاده اصلی دور میشویم.جاده های فرعی همیشه بد نیستند.گاهی ما را از مسیر اصلی دور میکنند و گاهی همین جاده های فرعی به مسیر اصلی منتهی میشوند.
همه حرف این است که آن شیوه تفکر ما را از کدام مسیر به سوی کدام جاده هدایت میکند.
پ.ن:اینجا را ببینید.فرصت زیادی باقی نمانده.
پی نوشت پست قبل را هم نگاهی بیندازید.
اینجا را که دیدم حس خوبی داشت.اما تازه متوجه شدم کسانی که بدون ذکر منبع از نوشته هایشان استفاده میشود چقدر ناراحت میشوند.
میخواهی بزرگ باشی...
اینجا را که خواندم حس کردم حرف دل خیلی از ماست.حرف دل خیلی ازما و بدتر اینکه بیشتر افراد بی نصیب از داشتن چنین فردی هستند.خط آخرش مثل این بود که می خواهد یقه ات را بگیرد و بگوید چرا نیستی؟
به نظرم برای اینکه چنین آدمی باشی باید روح بزرگی داشته باشی.باید بزرگ باشی.هر چقدر هم که خوبی کنی بالاخره تنها می مانی.. باید آنقدر بزرگ باشی که وقتی رفتن و نبودن و با دیگران بودنِ کسی را که همدمش بودی را دیدی ،برایت سخت نباشد.
اما بزرگ بودن راحت نیست.کوچک که باشی در دل هر کسی جای میگیری و وقتی کمی رشد کنی همه تشویقت میکنن.اما وقتی بزرگ باشی نمیتوانی کوچک شوی.بهایش سنگین تر از آن است که بشود تحمل کرد و از پا در نیامد.
بزرگ که باشی،همدم که باشی ،مجبوری رازهای مگوی بسیاری را بشنوی و دم بر نیاوری.بزرگ که باشی نیازها و درد های بزرگتری هم داری که هر کسی نه آن را تحمل میکند و نه درک.
هر چقدر که بزرگتر باشی تنهاتر میشوی.اطرافت شلوغ میشود اما خودت میدانی که سیاهی لشکر هستند.
این قانون طبیعت است.همه جانوران کوچک و پرندگان ،آشیانه دارند،مردم زیادی برای نگه داری از آنها در خانه هایشان داوطلب هستند و مشتاقانه این کار را انجام میدهند،اما هیچ فیل یا نهنگی خانه ای ندارد.کسی هم مشتاق زندگی در کنار آنها نیست.شاید لحظه ای در کنار اینها با شادی عکس بگیرند اما فقط در همین حد.
بزرگ که باشی ناخودآگاه دیگران برای همیشه دوستت ندارند.فقط در همان لحظه که سرگرمشان کنی عزیز هستی.
در همان حد که کنارت آرام بگیرند...بعد میروند و تنها می مانی.
لینک پیشنهادی:حتما بخوانید
یک نفر با اسم من در وبهای شما کامنت های توهین آمیز می نویسد.چند نفر از دوستان لطف کردند و متن کامنتها را برایم فرستادند.این چند روز که نبودم...اما تا آنجا که فرصت داشته باشم بعد از خواندن وبلاگهایتان کامنت می گذارم اما هیچ وقت کامنت توهین آمیز نمی نویسم.
برای شفای این انسان مریض که کارش نوشتن کامنت های توهین آمیز به اسم دیگران است دعا کنید.
به یاد مردی که فرازمینی بود
هنگامی که غاده جابر همسر لبنانی شهید چمران با آن لهجه شیرینش تعریف میکرد که دو ماه بعد از ازدواج متوجه شده است که شوهرش کچل است،برایم باور کردنی نبود...مگر میشود کسی را آنقدر دوست داشته باشی و محو کمالاتش شوی که متوجه صورتش نباشی؟
آن موقع از عشق و دوست داشتن چیز زیادی نمیدانستم...اما تا این حد را هم نمیتوانستم درک کنم..
سالها بعد پس از آشنائی با او،قبل از ازدواج،اولین چیزی که در خاطرم ثبت شد تصویر واضحی از صورتش بود...باز هم درک نکردم این زن چه میگفت.
مدتها قبل بعد از تفتیش کامپیوتر برادرم ،چندتائی کلیپ گلچین کردم.برای اولین بار صدای مردی را شنیدم که به طرز عجیبی محسور کننده بود.آندریا بوچلی ...برای توصیف صدایش نمیدانم چه بگویم که همه چیز را گفته باشم...شبهای زیادی را تنها بودم و بدون استثناء آهنگهایش را گوش میدادم ..بارها و بارها..صدایش که اوج میگرفت با لرزشی که داشت چیزی درون من فرو میریخت ...وقتی از خلسه اش بیرون می آمدم مدت زمان زیادی گذشته بود و روی صورتم یادگاری هایش مانده بود..
چند روز قبل مشغول دانلود آهنگهایش بودم ..صدایش در خانه پیچیده بود او کنارم ایستاده بود و تماشا میکرد..کمی که گذشت پرسید بوچلی نابیناست؟
گفتم نه...گفت نگاهش کن حالت چشمهایش را ببین ..
نگاه کردم اما اینبار سعی کردم با نگاه کردن چیزی ببینم.حرف او درست بود..چرا متوجه نشده بودم؟زندگی نامه اش را خواندم ...نابینا بود.
بیشتر از دو سال بود که میدیدمش اما هر بار محو صدایش میشدم و متوجه این موضوع نشده بودم.مثل پازلی که همه تکه هایش چیده شده اند،مثل یک تلنگر، حرف همسر دکتر چمران را درک کردم.بهتر از آن چیزی که فکر میکردم این معما برایم حل شده بود.
بوچلی ممنونم که باعث شدی بتوانم درک کنم هنوز هم عشق و دوست داشتن میتواند قدرت جادوئی داشته باشد.تا حدی که چشمها نبینند و گوشها نشنوند جز آن چیزی که این نیرو انتخاب میکند.
پی نوشتِ مهمتر از متن:هر چه درباره چمران بیشتر خواندم بیشتر به بزرگی اش پی بردم.بزرگ مردی که خیابانی را به نامش کردیم و زودتر از اینکه تابلوی خیابان زیر غبار پنهان شود،فراموشش کردیم.برای اینکه به کودکانمان هزاران سال قبل را بهتر نشان دهیم و بگوئیم کوروشی بوده است بهتر است از همین اسطوره های نزدیک شروع کنیم و با بالهای این اسطوره ها به سالهای پر شکوه گذشته سفر کنیم.
من ممکن است نتوانم این تاریکی را ازبین ببرم،ولی با همین روشنائی کوچک،فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان میدهم و کسی که دنبال نور است،این نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود. دکتر چمران
لینک پیشنهادی:نظر شما چیست؟
تماشای زندگی از سقف اتاق
دوازده ساله بودم.منزل پدربزرگم مهمان بودیم.نمیدانم چه شد که روی شلوار کتان لیموئی رنگم چند قطره مایع سفید کننده ریخته شد... لکه های سفید در برابر لیموئی وسیعی که همه لباسم را سر گرفته بود، چندان به چشم نمی آمدند اما من خیلی بزرگ میدیدمشان..میخواستم نباشند..فکر میکردم هر کس من را ببیند اول از همه این لکه ها را میبیند..در دنیای کوچکی که داشتم این سفیدیها زیادی بزرگ بودند باید نابودشان میکردم نمیخواستم از کسی هم کمک بگیرم.
بعد از کلی فکر و ایده پردازی بهترین راه حلی که به ذهنم رسید را عملی کردم.آرام آرام همه محتویات بطری سفید کننده را روی شلوارم ریختم ..تا یک وجب بالای زانو یکدست سفید شد و از آن قسمت به بالا لیموئی.گفتم خب مانتوام تا روی زانو را میپوشاند و کسی متوجه نمیشود.
فردای آن روز در فرودگاه نگران بودم مبادا مسئول بازرسی بدنی متوجه شود..هیچ کس چیزی نفهمید وقتی به منزل رسیدیم اولین کاری که کردم این بود:دوباره همه شلوارم را در مایع سفید کننده قرار دادم ..دیگر هیچ اثری از رنگ لیموئی سابق نبود.خیالم راحت بود که درست شده است اما غافل از این بودم که لباسم به خاطر این کار بافتش کاملا از بین رفته است.دفعه بعد که پوشیدمش پاره شد و ....
لباس کاملا نوئی که به خاطر حساسیت و خامی من عمر خیلی کوتاهی داشت.
چند روزی که گذشت بیشتر ساعات شب و روزش را افقی سپری کردم.برای فراموش کردن دردهای جسمانی که بدون دعوت هجوم آورده بودند سعی کردم زندگی ام را مرور کنم .همان طور که به روزهای قبل بر میگشتم یک چیز مدام تکرار میشد .. هر مشکلی که برایم پیش آمده بود با همان شیوه سفید کردن لباس برخورد کرده بودم.به جای نادیده گرفتن یا ترمیم کردن سعی کرده بودم همه چیز را شبیه آن مشکل کنم تا مشکل اولی دیده نشود.
آنقدر گرفتاری برای خودم درست میکردم تا گرفتاری اولی در میان آنها ناپدید شود.وقتی راهی را اشتباه میرفتم با تکرارش جای پای بازگشت را محو میکردم.
خیلی چیزها از جلوی چشمم مثل یک فیلم عبور کرد.به این فکر میکردم که اگر دوباره تکرار شوند چه عکس العملی خواهم داشت.حس خوبی نداشت ..اما امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشد...باید تمرین کنم برای حل مشکلات راههای بهتری انتخاب کنم
باید یاد بگیرم که بعضی مشکلات را باید تحمل کرد تا مثل هر لباسی روزی کهنه شوند و بعد روانه سطل زباله شوند...یا اینکه ته کمد دور از چشم همه فقط خاک بخورند و در یک خانه تکانی سالانه از شرشان راحت شوم.
بسیاری از مسایل را باید همان لحظه نادیده بگیرم .
برای حل مشکلات و تصحیح اشتباهاتم از راهی میرفتم که تنها نتیجه اش شکننده شدن خودم بود.میخواهم مسیر تازه ای پیدا کنم .
لینک پیشنهادی: ما لیاقت آزادی نداریم
تشکر نوشت: آنی ممنون از لطفت
سوژه
داستان زندگی همه ما بینظیر است
مشکل این است
ما سوژه هیچ فیلمساز و نویسنده ای نشدیم.
چهل سالگی من
طبق این قانون که باید هر روز میوه خورد، میروم سراغ یخچال..دو تا هلو بر میدارم .پنجره آشپزخانه باز است زن همسایه روبروئی تا کمر خم شده است و در حال تمیز کردن شیشه هاست.میخواهم بروم اما چیزی در ذهنم جرقه میزند.خودم را به جای یک مرد تصور میکنم که پنهانی در آشپزخانه در حال دید زدن زن همسایه است.میخواهم بدانم چه لذتی دارد و چه چیزی عایدشان میشود.
زن تقریبا چهل ساله است به کندی حرکت میکند.گوئی در رخوت تکرار روزها ،نائی برای دست و پا زدن برایش نمانده است.هیکلش به معنای واقعی از هم پاشیده است.صورتش بدون هیچ آرایشی، زیادی سرد و بیروح است.هیچ شباهتی به چهره دختر مدرسه ای هائی که در حال عبور از کوچه هستند ندارد.
مطمئن هستم زمانی چهره این زن پر از زندگی بوده.. اما چه میشود که بعد ازگذشت بیست سال ،زندگی در قیافه اکثر آدمها رنگ میبازد؟چه میشود که این دختر مدرسه ای ها چند سال بعد تبدیل به مرده های متحرک میشوند؟
قیافه هاله سحابی بعد از مرگ در نظرم هست. همان عکسی که زیپ کاور را باز کرده بودند و صورتش دیده میشد ،به مُرده ها شبیه نبود.گوئی زنده ای بود که به خواب آرامی فرو رفته بود.بر خلاف خیلی از زنده ها که صورت بی رو حشان انسان را به یاد مردگان متحرک می اندازد.
طبقه دوم است احتیاط میکند که چیزی نشود.کمی صندلی زیر پایش را جابه جا میکند بعضی جاها را چند بار میکِشد.شاید بچه هایش مثل کودکی من و برادرانم که عادت داشتیم روی شیشه ها شکل هر چیزی بکشیم ،چیزی کشیده اند.من همیشه قلب میکشیدم و همیشه هم کج در می آمد.گاهی هم شیشه را میبوسیدم تا جای لبهایم را ببینم ...
از همین فاصله هم میتوان متوجه شد که در نگاهش هیچ درخششی نیست.شاید آن چیز با ارزشی که هنگام تولد به همه ما میدهند و باید تا آخر عمر مواظبش باشیم را گم کرده است و هیچ امیدی به دوباره یافتنش ندارد.
شاید نمیداند معنای زندگی چیست؟چه خوب که ما با هم غریبه هستیم وهیچ وقت با هم حرف نمیزنیم چون اگر از من بپرسد،من هم نمیدانم.
روسری قهوه ای، دو سه تا بلوز و تی شرت که بی حال هستند و یک دامن خاکستری نخی پوشیده است.رنگهای سرد و گرفته...من یک پیراهن نخی که زرد و قرمز و آبی و نارنجی و سبز ...است پوشیده ام.رنگین کمانیست که تا روی زانو ام کشیده شده است
حتما فکر میکند که پیر شده است و نباید لباسهائی با رنگهای شاد بپوشد.حدس میزنم بوی خوبی نمیدهد.حتما از صبح مشغول نظافت خانه شده است و بوی عرق هم میدهد.
هیچ چیز این زن برایم جالب نیست.موقع کار کردن شبیه یک ربات است حتی لبهایش تکان نمیخورد که گمان کنم آهنگی زمزمه میکند تا باور کنم زمانی دلش رها تر از خودش بوده و در جای دیگری سیر میکرده است.
کارش تمام شده است .پنچره را میبندد و میرود.این چشم چرانی هیچ چیز جالبی نداشت.شاید بعضی چیزها را فقط مردها میتوانند درک کنند همان طور که بعضی چیزها را فقط زنها میتوانند حس کنند.
زن رفت.. اما من همچنان آنجا ایستاده ام.نه تنها لذتی نبود بلکه دیدن چهره غمزده این زن آئینه ای بود برای دیدن تصویر چهل سالگی خودم.
زن رفت.. اما من همانجا ماندم ..تکیه به دیوار دادم و به این فکر میکردم که در چهل سالگی،پنجاه سالگی ،شصت سالگی ...چگونه خواهم بود.البته اگر خواستگار سمجی به اسم عزرائیل راه خانه ام را تا آن هنگام پیدا نکند.
پ.ن:لطفا به این وبلاگ بروید و با نویسنده اش همکاری کنید.
نظرات ()